باد،
ورق هایِ دفترِ شعرم را
با خود بُرد.
فردا
تمام شهر
عاشقت می‌شوند...!

حسن خرّمی



تاريخ : پنجشنبه سی ام خرداد 1392 | 12:34 | نویسنده : مهدی |

هر ثانیه که می‌گذرد چیزی از تو را با خود می‌برد...!
زمان، غارتگر غریبی است،
همه چیز را بی اجازه می‌برد و تنها یک چیز را همیشه فراموش می‌کند،
حسِ "دوست داشتن" تو را...

آنتوان دوسنت اگزوپری



تاريخ : شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 | 14:22 | نویسنده : مهدی |

   تو،
   مي روي و دل، ز دست مي رود...
   مَرو،
   که با تو هر چه هست، مي رود!

   ه الف سایه - ابتهاج



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | 12:22 | نویسنده : مهدی |

  لحظه یِ تشییع من،
   از دور بُویت می رسید...
   تا دو ساعت بعدِ دفنم،
   همچنان،
   جان داشتم!

کاظم بهمنی



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | 12:13 | نویسنده : مهدی |

  زندگی، به ما آموخته که،
   "عشق"
   در نگاهِ خیره به یکدیگر نیست،
   بلکه در یک سو نگریستن است...!

   آنتوان دو سنت اگزوپری



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | 11:55 | نویسنده : مهدی |

   آرزو کن با من
   که اگر خواست زمستان برود
   گرمی دست تو اما باشد
   آرزو کن با من
   "ما"ی ما من نشود
   سایه اش از سر تنهایی من کم نشود ...


تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 | 14:59 | نویسنده : مهدی |

شرمنده‌ام كه همت آهو نداشتم
شصت و سه سال راه به اين سو نداشتم

اقرار مي‌كنم كه من – اين هاي و هوي گنگ-

ها داشتم هميشه ولي هو نداشتم


جسمي معطر از نفسي گاه داشتم

روحي به هيچ رايحه خوشبو نداشتم


فانوس بخت گم‌شدگان هميشه‌ام

حتي براي ديدن خود سو نداشتم


وايا به من كه با همه‌ي هم زباني‌ام

در خانواده نيز دعاگو نداشتم


شعرم صراحتي‌ست دل‌آزار، راستش

راهي به اين زمانه‌ي نه تو نداشتم


نيشم هميشه بيشتر از نوش بوده است

باور نمي‌كنيد كه كندو نداشتم؟!


مي‌شد كه بندگي كنم و زندگي كنم

اما من اعتقاد به تابو نداشتم


آقا شما كه از همه‌كس باخبرتريد

من جز سري نهاده به زانو نداشتم


خوانده و يا نخوانده به پابوس آمدم؟

ديگر سوال ديگري از او نداشتم

"محمدعلي بهمني"

===================================================

پی نوشت:

اینروزها حرم به نظرم خیلی خیلی زیباتر میاد.

وناخودآگاه این شعر به ذهنم  میاد که

"لایق وصل تو که من نیستم، اذن به یک لحظه نگاهم بده رضا جان"

خدایاشکر...

=============================================

بعدا نوشت:

حسادتم را
به عشقم ببخش
فقط لحظه‌اي
استراحت كن
و جارويت را به من بده

"حميد رضا شكارسري"




تاريخ : پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | 15:13 | نویسنده : مهدی |

 آری از پشت کوه آمده ام...
 چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!
 برای عشق خیانت کرد
 برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد

 برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
  وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم

  می گویند: از پشت کوه آمده!

 ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ

  هاباشد،تااینکه این ور کوه باشم و گرگ!


   محمد بهمن بیگی



تاريخ : پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | 14:38 | نویسنده : مهدی |


نمیدانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است یاتقصیرمن...

اما وقتی یافته هایم را با باخته هایم مقایسه می کنم

می بینم چون خدارا یافتم،هرچه که باخته ام مهم نیست...

آموختم که تمام ماجراهای زندگی فقط قانون عشق بازی

"خدا" با"من" است...



تاريخ : سه شنبه هشتم اسفند 1391 | 12:31 | نویسنده : مهدی |

  نزدیکت می شوم
   بوی دریا می‌‌آید
   دور که می شوم
   صدای باران!
   بگو تکلیف‌ام با چشم‌هایت چیست؟
   لنگر بیاندازم عاشقی کنم
   یا چتر بردارم و دلبری کنم؟!

   بهرنگ قاسمی


تاريخ : یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 | 23:19 | نویسنده : مهدی |